Your dad had to go to a business trip. He was packing and was to leave in half an hour.
You asked:
-بابا, چرا باید بری مسافرت؟
– به خاطر کارم, دیبا جون. تو هم که بزرگ بشی حتما برای کارت می ری مسافرت.
– نه. من هیچ وقت این کار رو نمی کنم.
– حتما می کنی, دیبا جون. زندگی خیلی عجیبه.
– نه ددی, زندگی عجیب نیست. آدمها عجیبند. تو عجیبی!
I have no idea how you turned out so incredibly smart.
You are adorable.